شوهرم برای بدست آوردن من هیچ تلاشی نکرده . ازدواجمون سنتی بوده و معرفی شدیم به هم .
من خیلی بچه بودم اونم 24/5 سالش بود که اومد خواستگاریم .
من نمیدونستم . خودش اوایل نامزدی بعد از نشون آوردن بهم گفت که نوجوونیش عاشق فلان دختره تو اقوام بوده ...
امروز یکی بهم گفت به خاطر اون دختر نذر کرده بود اون موقعی . میگفت خدایا این مال من سه من هر عاشورا تاسوعا پا برهنه از کجا تا کجا میرم .
و اون سال هم اتفاقا به خاطرش پا برهنه رفته بوده
نمیدونم حالمو درک میکنید یا ن . اما حالم خیلی بده
تازه ها سر کار اومده و نشسته تو پذیرایی .
ازش بدم میاد
دیگه دوستش ندارم
تو یک لحظه با چنتا جمله ...
دیگه نمیخامش
اگر اوایل نامزدی اینا رو میدونستم الان ازش یه بچه نداشتم .همون موقع همه چیزو کنسل میکردم .
نمیتونم تحمل کنم همه ی اقوام اینو بدونن . دائم دربارش صحبت کنن
دیگه نمیخامش
اومدم نشستم توی حیاط . نفسم میگیره تو اتاقی که اون هست بشینم😔😔😔