من با پسرای زیادی حرف زدم رابطه اولمم نبوده این اقا و قسمت جالبش اینجاست ی سال کوچیکتره ازم
من با هر مرد پسر صحبت میکردم میدیدم اصلا ادمی نبودن ک بخان طلاش کنن برای چیزی حتی اونی ک عاشقم میشد(درواقع ادعاشون میشد) بگذریم
من و دیده بود یکبار با دوستم بیرون بودم ک این اقا با پسرعموی دوستمم رفیق بود این اتفاقی منو دیده بود کنار دوستم خوشش اومده بود ۱ ماه تمام این پیگیرم بود انواع پلن هارو میچید که منو ببینه منم ببینمش
بعد۱ماه خیلی اتفاقی شد من قبول کردم دست جمعی رفتیم اتاق فرار
من میدیدم همه فکر و حواسش پیش من بود میگفتم خوشش اومده لابد نمیدونستم در این حد بوده
بعد اینکه از اتاق فرار برگشتیم ی گروه زدن که بعد اونم ۱ ماه در تلاش بود ک مخمو بزنه انگار این ۲ماه داشت تلاش میکرد مخمو بزنه چون میدونست ازش بزرگترم و ادمی نیستم وا بدم
بعد ک باهم برای اشنایی حرف زدیم خیلی ب دلم نشست و ازش خوشم اومد اسممو گذاشت پروانه بعد اون مدام پروانه صدام میکرد و تو قرار اول رفته بود واسم انگشتر و گردنبند و دستبند پروانه خریده بود
من ده ماه تموم ک باهم تو رابطه بودیم این انگشتر همیشه خدا دستم بود و جوری شده بود ک دوستامم پروانه صدام میکردن
فکر میکردم که چون بچس نهایتا یکی دوهفته بیشتر باهاش حرف نزنم ولی مدام میگفت من ساده ب دستت نیاوردم و فکر نمیکردم واقعا این همه هم برنامه ریخته بود
واقعا بهترین دوران زندگیم بود همیشه مراقبم بود میگم با اینکه از من ی سال کوچیکتر بود بخاطر اینکه من تو اسایش بیشتر باشم میرفت کار میکرد ک برای منم پول بزنه درحالی ک حتی یکبارم من نگفته بودم بهش و ازش هیچی نمیخاستم
این بشر حتی برای تولد خواهر کوچیکمم عروسک خرید
واقعا ادم بینظیری بود انقدر ک تا سالها میتونم درباره خوب بودنش حرف بزنم ولی متاسفانه من خیلی ادم سمیی شدم براش توی همون مدت بارها و بارها زجرکشش کردم با اینکه میدونستم عاشقمه و من هم دوسش دارم میخاستم کات کنم
و اخرین ضربه رو هم زدم الان ۵/۶ ماهه کات کردیم
ماه اول و دوم مدام خواهش و تمنا میکرد ک باهم برگردیم ولی من میدونستم که این رابطه هیچ تهی نداره بیشتر بگذره بیشتر نابود میشیم
ماه سوم دیدم خودم واقعا نمیتونم بدون اون ادامه بدم حالا من رفتم التماس ک باهم باشیم میگفت من نمیتونم باهات ازدواج کنم سنم کمه نمیتونم امسال یا سال بعد بیام حلو خانوادم نمیزارن انقدر ب پرو پاش پبچیدم تا تهش گفت من نمیخامت ولم کن من ک این پیامو ازش شنیدم حمله عصبی بهم دست داد و ی روز بیمارستان بودم از اون ب بعد دیگه رهاش کردم
ماه تو تقدیر هم نبودیم از خدا هم ممنونم ک گذاشت تو سرنوشتم طعم عشقو بچشم واقعا واسم بینظیر بود
بعد ۶ ماه نمیتونم از فکرش دربیارم و واقعا عاشقشم با اینکه خودم بلدم طلسم و بازگشت معشوق انجام بدم انقدر دوسش دارم ک دلم نمیخاد با اینکارم کاریو ک دوست نداره انجام بده و دوباره برگرده باهام چون نمیخادم
ممنون که خوندی ببخشید اگر چشاتو خسته کردم🥺🤍