با شوهرم و دوتا بچه هام و پدر مادرم رفتیم مسافرت. بعد از چند سال سختی و از صبح تا شب دوندگی و مثل ماشین کار کردن گفتیم بریم برای تمدید اعصاب. بعد ناهار همگی گفتیم عصر بریم کمی قدم بزنیم. عصر یدفعه شوهرم اومد گفت باید برم جایی کار دارم برمیگردم. منم بچه ها رو اماده کردم مادر و پدرمم اماده شدن. شوهرم رفت بعد دوساعت اومد.من و مادرم توی حیاط وایساده بودیم دیدم رفت سمت مادرم شروع کرد با اون صحبت کردن. منم دیدم اینجوریه رفتم با پسرم مشغول بازی شدم.
بعدش دوباره دیدم نیم ساعت غیب شد برگشت دیدم بچه ها رو برده گفت بردمشون براشون بستنی خریدم!!! حالا اماده وایسادم که بریم بیرون… بعد رو کرد بمن گفت شما میخواید برید قدم بزنید برید بزنید!!! گفتم بریممم؟؟؟ یعنی خودم برم؟ یدفعه یه لبخند خیلی مسخره زد گفت نه من در خدمتتم..هرجا میخوای بریم در خدمتم!!! گفتم نمیخوام در خدمت من باشی… هیچ نیازی ندارم در خدمتم باشی.. این حرف یعنی چی؟ یعنی اگر تو میخوای میام باهات قدم میزنم وگرنه خودم علاقه ای ندارم.. خلاصه بغض بدی کردم هم از کار شوهرم هم جلوی پدر و مادرم غرورم شکست