یکی از دختر خاله هامه . وای خیلی بد ذاته اصلا باورم نمیشه همچین چیزی . خدا رحم کنه واقعا به پدر و مادرش برای آینده ی این بچه .
امروز دختر پسرای کوچولوی فامیل بهم گفتن که دوست دارن عصر بیان و نی نیمو ببینن . اونم بود
مدام میرفت به دروغ میگفت فلانی پشت سر تو اینو گفته . به اون یکی هم میگفت اون پست سرت داره غیبت میکنه . این دو تا رو نینداخته به جون هم قشنگ نگاش که میکردم بعدش انگار که لذت میبرم با لبخند مینشست دعوایی که راه انداخته بود رو تماشا میکرد .
یا یبار به یکی از بچه ها گفت بیا توموییت کج شده درستش کنم . نزدیکش که شد اروم زیر گوشش گفت با فلانی بیا دیگه حرف نزنیم .
آخرش بچه ها که میخواستم هر کدوم برن خونشون گفت من دارم با فلان دختر رساله میرم خونشون میخایم با هم با عروسک جدیدی که خریده بازی کنیم . عروسکه اینجوریه که غذا بهش میدی و همون غذا رو پی پی میکنه و... اما خب چون مامانم اونجاست میرم و کس دیگه ای اجازه نداده بیاد و همه ی بچه ها رو بگیره انداخت . از جمله آبجی کوچیکه ی خودم
خدا شاهده آنقدر ازش بدم اومد و تنفر وجودمو فرا گرفته که سر درد ولم نمیکنه . شقیقه هام هر دو دارن نبض میزنن . و اعصابم خیلی خورده