و چند روز بعد...
در گوشهی پایین تلویزیون، جملهای نقش بست:
«سوری... چهلساله از گیلان: خواستم تشکر کنم بابت پخش آثار هنرمند خوب کشورمون، آقای شهاب عباسی. لطفاً از زندگینامهشون مستند بسازید...»
و من نشسته بر کاناپه، با چای کمرنگ و قلبی پُر، نگاه میکردم و لبخند میزدم.
شاید این روایت، خندهدار باشد...
شاید تباه...
نمیدانم
اما هر چه که بود، سوژهی خوبی برای دوستانم جهت دست انداختن من شد،
و شاید هم خاطرهای شیرین و ماندگار و خنده دار برای تعریف کردن خاطرات نوجوانیام در پیری برای نوههایم....