قبل از محرم قرار بود عروسی کنیم که جنگ باعث کنسلیش شد
من بعد از عقدم خیلی جیزا از شوهرم فهمیدم (الان ۳سالونیم میشناسمش) و من خیلی ساده بودم🙂هیچکسیم پشتم نیست اگر بخوام حرکتی بزنم
حالا الان انقد اون چاق شده منم لاعر ترکیبمون بهم نمیاد برای عروسیمون بهش میگم لاعر کن کلا من چیزی ازش نمیخوام یا نظر نمیدم این ی بارم که گفتم میگه انگیزه ندارم یعنی انگیزه عروسیشو نداره🙂🙂 منم دلم شکست و با توجه به این که خیلی چیزا دیدم ازش و اینو گفت دیگه منم واقعا دل و دماغ عروسیمو ندارم چون فقط این حرفش نبوده ولی دیگه با این حرفش دیگه از خودم بدم اومده دیگه حوصله خودمم ندارم چون دوسداشتنی نیستم دیگ به خودم نمیرسم ...😭 مامانم ی وقتایی میگه مگه تو عروس نیستی خودتو کلا گذاشتی کنار. ولی نمیدونه هیج عشق و علاقه ای نیس حتی حرفیم نداریم بزنیم مثلا من اون اوایل سر قرار دیر میرسیدم انقدر مواخذه میشدم یا هر اشتباه کوچیک ی کاری میکرد که من احساس گناه کنم که فکر کنم خیای کار بدی کردم
همیشه فکر میکردم شیرین ترین قسمت زندگی هرکسی ازدواجشه فکر میکردم یکی هست که بشه و بتونی راحت و بدون هیچ ترسی همه چیزا رو بهش بگی و یا درخواست کنی و اگر اشتباهی داشتی کنارت باشه
من حالا ی درخواست ازش داشتم که اونم اینطوری.کلا بیشتر وقتام تنهام .
بنظرتون ممکنه دوباره جنگ بشه عروسی ها کنسل بشه؟