چند وقت پیش خانوادم خونه نبودن ، نامزدم زنگ زد گفت بیا دم در ببینمت و برم ، منم دراز کشیده بودم با همون شلوار رنگ و رو رفته و یدونه تاپ و بدون سوتین و موهای جنگلی پاشدم چادر مامانمو پوشیدم رفتم دم در تا منو ببینه و بره
درو باز کردم سلام داد اومد تو حیاط از تو جیبش یدونه جعبه درآورد جلوم زانو زد گفت اینو گرفتم دستت کنم تا از همین الان بدونی تو مال منی ، یدونه انگشتر طلای کوچولو گرفته بود ، حالا منو میگی با چادر وایسادم جلوش ، بعد گفت دستتو بده ، پر چادرو گرفتم به دندونم تا چادر از سرم نیفته بعد دستمو بردم جلو 😐😂 بعدش که انداخت تو انگشتم دست کشیدم به سرش گفتم مرسی عزیزم لطف کردی 😐 انگار امام داره دست میکشه رو سر بچه
یهو چشمم خورد به ساختمون دیدم همسایه طبقه بالایی داره از بالکن با لبخند نگام میکنه تازه شوهرشم صدا کرد اومد باهم نگاه کردن آبروم رفت یا پیغمبر 😰 🙆 😂
یکی نیست بگه خب مَرد یه کلمه میگفتی لباس درست و حسابی بپوش بیا دیگه آخه با چادر 🙆 متاسفم برای خودم 😆