یه پسر فامیلمونه، یه زمانی خیلی اوکی شدیم و قشنگ یجور رفتار میکرد انگار عروس آیندشونم، اما باهاش قطع ارتباط کردم چون وسط یه گفتوگوی معمولی برمیگشت می گفت:
" وابسته نشیم ..."
منم یه دفعه تو یکی از این گفتمانا، همونجا گفتم باشه عزیزم، خودت بمون برای خودت، من رفتم 🙄
از اون به بعد گاهی حرف میزنیم، ولی مدل حرف زدنش طوریه که آدم فکر میکنه داره از ایستگاه فضایی پیام میده.
یعنی یه سوال میپرسی، تا بخواد جواب بده، هم هوا عوض میشه هم حال و هوات.
دیشب گفتم دیگه نمیکشم این وضع رو، نوشتم:
"امشب یه تایم خالیتو بهم بگو، زمانی که واقعاً سرت خلوت بود، پیامت بدم که بتونیم درست صحبت کنیم، تلگرام."
گفت:
"خب صحبت کن دیگه، مشکلش چیه بگی تایم خالی؟ بیرونم، با تاخیر جواب میدم، مریض نیستم که!"
گفتم:
"کی گفتم مریضی؟ 🙂
فقط نمیخوام هی گوشیمو چک کنم ببینم کی جواب میدی. نگفتم الان حرف بزن، گفتم اگه یه وقتی واقعاً وقت داشتی، بگو."
گفت:
"واقعاً یهسری حرفاتو نمیتونم درک کنم.
بیخیال، تونستم صحبت کنم، خودم میگم."
منم دیگه چیزی نگفتم. چون وقتی کسی نمیفهمه سادهترین حرف رو، بحث ادامه دادنش فقط انرژی حروم کردنه.
تا امشب...
خودش پیام داده:
"سلام خوبی؟"
و من الان نشستم دارم فکر میکنم که:
آیا جواب بدم؟
راستی شما اگه جای من بودین، چیکار میکردین؟