همسرم تو حسینیه شون مشغول کاره
منم از بس تو خونه گریه کردم خسته شدم ماشین رو برداشتم اومدم جاده ای که همیشه میام
الانم تو ماشین نشستم پنجره ها رو کشیدم بالا
درم رو قفل کردم
کاش پسر بودم و میتونستم ماشین رو بردارم و فرار کنم برم از این شهر
امروز از حسینیه که اومدم بیرون شاگردم رو دیدم با مامان باباش
اونقدر بغلش کردم بوسیدمش
باباش بهم گفت خانم فلانی همیشه ذکر خیرت تو خونمون هست همیشه براتون دعا می کنیم
اونقدر دلم شکست میخواستم همونجا بشینم گریه کنم
آخه من تو این دنیا به هیچکس بد نکرده بودم چرا زندگی ام اینجوری شد