بخدا خونه بابام روزگار سگ داشتم گرچه عید رفتم دیگه نرفتم همش بی احترامی میکنن
ازشون متنفرم
داداشم فقط میزد تفاوت میکرد تو دهنم کسی بهش یزی نمیگفت اعتماد بنفس صفر بود
مادرم هنوز جای داغ و ناخوناش روی دستمه
پدرم با تعصبات خرکی روانمو نابود کرد
خواهرام ک انگار خواهرای سیندرلان بخدا خودم بزرگشون کردم محل سگ بهم نمیدن و از بالا نگاهم میکنم
من واقعا زندگی نکردم
خدا ی زندگی به من بدهکاره
کتاب دست میگرفتم ی دفعه دمپایی میومد سرم ک گمشو ظرف بشور جلو همه تحقیرم میکردن
دختر عمم همسن من بود هیچوقت یادم نمیره شب عروسیش چ لباسی تنم بود
بابام میگفت جلو من روسری بپوش
مثل پیرزنا روسری جوراب دامن شلوار بلوز آستین بلند چون برادر داشتم عوضش برادرم اتاق جدا ماهواره جدا
خیلی ظلم دیدم
با هیچکدوم ارتباط ندارم آزمون بدم میاد اینم شوهرم
خانوادش و خودش بلایی نبود سرم نیاورده باسن
باور کن سرقبرم میگن گمشو خودت مهموناتو راه بنداز
کاش میشد برم ی جای دور بدون هیچ آشنایی با پسر زندگی کنم
ب هیچکس نمیتونم اعتماد کنم
ی دوست ندارم
شوهرم همش بهم بی احترامی میکنه و آزارم میده
صدور مریضی گرفتم