امشب فرصت خوبیه اینو تعریف کنم
مادربزرگم روزهای آخرش یک روز حالش خوب بود یک روز بد !
یه روزی خواب بود وقتی بیدار شد بشدت بی تابی میکرد ، خاله م ازش فیلم گرفت ، سکته هم کرده بود و بدرستی نمیتوانست حرف بزنه
با بی تابی و شتاب زدگی و بهت زدگی زیادی گفت به بیابون دیدم یه مرد خیلی خوشگل با عبا و یه چیزی روی سرش روی اسب داشته تو بیابون میدویده و چند تا بچه کوچک دورش میچرخیدن و همه جا گرد و خاک بلند شده و طوفان خاک بوده ، بعد گفت نگاه به چشمامش کردم خیلی خوشگل بود فهمیدم حضرت عباسه 😭🖤
یه روز دیگ هم گفت یه آقای خیلی قشنگ و بلند قدی از پنجره اومده داخل اتاقم یه دستی روم کشیده و فهمیدم شفا میگیرم و راحت میشم بعد از درب خونه رفته بیرون !😭
چون چند سال زمین گیر بود و زجر میکشید
بعد از این خوابها فوت کرد !
السلام علیک یا قمر بنی هاشم 💚🖤😭