مامان بزرگ خدابیامرزم خیلی بهش وابسته بودم اونم بهم وابسته بود و از بچگی پیشش بزرگ شده بودم
خواب دیدم که توی خونشم یه چیزای مبهمی یادمه یه عقرب بزرگ قرمزو کشتم و به یه گربه ی مادر که بچه داره پناه دادم توی خونه ی مامان بزرگم
بعد این قسمتارو دقیق یادمه
روی تختش خوابیده بود خیلی سالم و سرحال بود نه مثل این اواخر که حالش بد بود
بهش گفتم میخوام برم خونه گفت نرو کلی براش توضیح دادم که باید برم و اینا اصرار کرد انقدر اخرش راضی شدم خوابیدم کنارش و تو بغله هم بودیم و کلی باهم حرف زدیم
کسی میدونه معنیش چیه؟