هر سری میریم خونه مامانم میاییم دعوا راه میندازه الکی بهونه میاره واسه دعواش الان دیشب شام اونجا بودیم بیچاره مامانم همش محبت میکنه بهش ولی نمیدونه این مریضه اصلا نونو نمک نمیفهمه مادرش چند سال قبل مرده باباشم محتاج به ما و اونیکی برادرش خانوادشم درست و حسابی نیس یه عقده ای روانی شده سر میز ناهار به بهونه سالاد درست نکردن کلی دعوا و فحش و تهدید زد بشقاب و با غذاش شکست ریخت ت سفره وافعا دیگه خسته شدم ازش هر سریم دعوا میکنیم خانوادمو میکشه وسط فحش میده فقط میتونم بگم مریض روانیه خدا بکشتش یا هم با زجر بمیره خیلی اذیتم کرده به خانوادمم قبلا میگفتم ولی نمیگم ناراحت نشن نمیدونن این عوضی محبت نمیفهمه
از بیرون رسید دید ناهار گذاشتم سر سفره با ترشی مخلفات و لیموناد میگه سالاد نیس چرا الکی بهونه گرف دعوا راه انداخت تا الان انقد ظرف و وسایل شکسته ت دعواها خواهرشم فک میکنه زندگیم گل و بلبله میگه قدرشو بدون
نمیدونه یه آشغال تحویلم دادن سر دعواهم میگه همینه ک هست نمیخای تمومش کن یا میگه چرا بیشتر تحقیق نکردین دنبال پول بودین خیلی کثافته من بابام خداروشکر داره ولی بابای این خودشه و شناسنامش واقعا دیگ اعصابم نمیکشخ 24سالمه ولی خیلی مضطربم