تاپیکای قبلیم راجب این آقا گفتم حدود یه ساله افتاده به سرم به هیچکسم نمیتونم بگم ولی مامان در جریانن
ایشون خیلی سر به زیرن و حتی پسر خالم میگفتش که تو بچگی هم با ما نمیپریده و دوستای خودشو داشته الان داره افسری میخونه منم حوزه
پدرشون گفتن پیام بده ولی فکر کنم بخاطر موقعیت شغلیش میگه نه گفتن پسرم شهید میشه
گفتم یه روزم باهاش باشم غنیمته من یه روز بودن با پسر شما رو با ۳۰ ۴۰ سال زندگی با یه کسی دیگه رو ترجیح میدم
گفتن داری از رو احساس تصمیم میگیری
ولی بچه ها احساس من نه عشقه نه هوس یه دوست داشتنه که تا الان نخوابیده
میدونم که این مرد میشه بهترین تکیه گاهم بخاطر موقعیت شغلیشم که پر از خطره و گفتن همین جنگ چند هفته پیش خطر از بیخ گوشش رد شده و...
گفتم لیاقت میخاد بودن با همچین پسری که همچین شغلی رو انتخاب کردن و منم افتخار میکنم همسرم شهید بشن گفتن اگه یه هفته زندگی کنین بعد از اون شهید بشه چی؟
زندگیتو میخای چطور بگذرونی؟
نمیدونم دارم دیوونه میشم میدونم که میتونم کنارش حالم خوب باشه
میترسم پیام بدم غرورمو خورد کنم یهو بگه نه
ادمی نیست که همه جا جار بزنه بگه فلانی پیامم داده و یا به خانوادش بگه ولی پدرشون گفتن حداقل تو این شبا توسل کن بعد از محرم پیام بده
اگه گفت نه چی؟
من جلو پدرشون خودمو قوی نشون دادم گفتم شاید صلاح نبوده و من لیاقتشونو نداشتم
ولی میدونم تا چند هفته خودخوری میکنم
از یه لحاظم خوبه که دیگه بهشون فکر نمیکنم و میگم تموم شد و رفت