من اکثرا سعی میکنم مثبت اندیش باشم و مثلا اگر کسی چیزی هم بهم بگه با خودم میگم اشکالی نداره شاید منظوری نداشته یا اتفاقی از دهنش پریده یا شاید منم حرفم درست نبوده .... خلاصه یک جوری خودم رو قانع میکنم که طرف چیز بدی نگفته ولی واقعا خواهرم خیلی خیلی پر روعه خیلی زیاد از همون بچگی با وجودداینکه حدود ۱۰ سالی ازم بزرگتر بود و میتونست راهنمای من باشه دائما به شوخی یا جدی مسخرم میکرد و باعث شده بود خیلی اعتماد به نفسم مخصوصا تو دوران بلوغ و نوجوانی پایین بیاد تا اینکه کم کم خودمو پیدا کردم و درس خوندم و شاغل شدم یه کم اعتماد به نفس گرفتم الانم بنا به یه دلایلی با شوهرم مشکلاتی داشتم اومدم خونه مامانم ولی اونم که مشکلی نداره هر روز خدا به سه تا بچه هاش میاد اینجا قدمش رو چشم خونه ی اونم هست من با اینش مشکلی ندارم بلکه با توقعاتش مشکل دارم وقتی میاد اینجا دیگه کلا میشینه مامانم و من باید کارا رو کنیم منم چن وقتی شروع کردم درس بخونم برای کنکور ارشد وسط این همه کار هر از گاهی هم میام درس بخونم امروز بعد ناهار که همه خوابیدن رفتم یواش تو اتاق کمی درس بخونم دیدم داد میزنه که تو هم بگیر بخواب که بچه منم بخوابه! اولش چیزی نگفتم دیدم دوباره تکرار کرد گفتم من به شما چیکار دارم سر و صدایی که ندارم تو اتاقم اونا تو اتاق دیگه ای بودن . واقعا توقع داره من همه ی برنامه هامو تعطیل کنم و فقط به اونا خدمات بدم ! خدایا خسته شدم دیگه....
با هیچ کسم نمیتونم دردو دل کنم فقط میخوام هر چه زودتر برگردم پیش شوهرم و دیگه کلا با خانوادم قطع ارتباط کنم بس که پر رو و پرتوقع و بی ادبن