حس میکنم هر روز بخشی از علاقه م به شوهرم از بین میره .. به خاطر رفتاراش
چیز زیادی از علاقم نمونده راستش
بیشتر دلخوریه
تا حدی که الان که کنارم دراز کشیده به قدری ناراحتم ازش خوابم نمیبره و دوست دارم نباشه
دو روزه مادر پدرش خونه ما هستن
من به قدری ظرف شستم ، غذا پختم و مرتب کردن در کنار بچه داری و سر کار رفتن که دارم له میشم
گفتم میشه این چنتا دونه میوه رو تو بشوری من کمرم درد گرفته
ابروهاش رو بالا انداخت که چیکار کردی !
بعد گفتم اینکارو کردم ، اینکارو کردم و ...
با منت گفت خب میشورم
منم دیگه گفتم لازم نکرده خودم میشورم
یجوری وسیله دستش رو پرت کرد و بعدش هم قهر شدید جلو مامان باباش که مثلا دست پیش بگیره
الانم راحت خوابیده
شما بودید چه میکردید
چجوری دلم صاف شه باهاش
نمیتونم تحملش کنم انگار ..