2777
2789
عنوان

از استاد فرشچیان تا امانوئل مکرون

| مشاهده متن کامل بحث + 1604 بازدید | 30 پست

یادم می‌آید روزی دبستانی بودم...
آن روز  مدرسه در تدارک جشنی بود برای مناسبت ۲۲ بهمن...
قرار بود سخنران دعوت کنند... در آخر سخنرانی هم بنا بود چند سؤال طرح شود و آن‌هایی که پاسخ درست بدهند، مداد جایزه بگیرند.
اما من به مداد نیازی نداشتم، چرا که مجهز به مداد نوکی بودم؛ آن هم از نوع پیشرفته‌اش...
بنابر این تصمیم گرفتم تمرکز خود را معطوف به هدفی والاتر کنم ؛ یعنی شکار شکلات‌هایی که ناظم‌مان گه‌گاه به آسمان پرتاب کرد و بچه‌ها به سمت‌شان پرواز می‌کردند
البته من این کار را با تمرینی خاص در فنون take-off سریع و landing بینظر ، انجام میدادم!
در یکی از همین پروازهای جسورانه، دوستی با مدادی در دست (که دیگر اجازه‌ی شرکت در مسابقه را نداشت) لباس مرا گرفت و با لحنی محرمانه گفت:
«برو بالا بگو بهمن پنجاه و هفت!»

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

من که تازه از ارتفاع فرود آمده بودم، پرسیدم: «بهمن پنجاه و هفت چیه؟»
گفت: «کاری نداشته باش، فقط برو بالا و بگو! دستتو ببر بالا!»
من دست بلند کردم و با صدایی رسا فریاد زدم:
«خانــــــوم! خانــــــــــوم! ما بیاااایمممم... تورو خدااااا قسمتون می‌دم به جون بچه‌تون... ما بیایم خانووووم...تو رو خداااااااااا»
سخنران که احتمالاً نگران بود مبادا پای همه‌ی اعضای خانواده‌اش به این التماس کشیده شود، با لبخندی زورکی گفت: «بیا عزیزم، بیا.»
من رفتم. رسیدم پشت میکروفون.
سخنران از من خواست خودم را معرفی کنم سپس پاسخ درست را اعلام کنم:
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم... فلانی هستم، دانش‌آموز کلاس چهارم ب، عضو ثابت و اصلی گروه تئاتر و سرود مدرسه با معدل بیست البته بدون ارفاق... جواب میشه: بهمن پنجاه و هفت!»

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

صدای تشویق و جیغ و هورا بلند شد، شکلات‌ها بار دیگر توسط ناظممان در هوا به پرواز در آمدند و من از بالا شاهد شکوه پیروزی بودم.
داشتم با خودم فکر می‌کردم که حالا می‌توانم از این ارتفاع به داخل حیاط شیرجه بزنم و مانند پدافند ریز پرنده‌های شکلاتی را مهار کنم که سخنران خم شد و با لحنی آرام کنار گوشم گفت:
«آفرین عزیزم... اینم جایزه ت... ولی دیگه کسیو قسم نده، اونم برای همچین چیزایی!»
مداد را به دستم داد و من هم برگشتم به میان دوستانم.
همگی در آغوش هم افتادیم و بابت کسب مداد خوشحالی کردیم...این مابین چند شکلات از جیب من کسر شد و البته کسی گردن نگرفت!

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

چون این یه هفته ، هفته ی آخر پروژه و ژوژمانه و اگه اینجا باشه،من میام ، بمدت یک هفته میخوام اکانتم رو تعلیق کنم که پروژه رو انجام بدم
باقیشو یک جا میذارم که منتظر نمونید

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

وقتی به خانه رسیدم هنوز غبار پیروزی بر دوش‌هایم سنگینی می‌کرد. ماجرای مداد را – البته با حذف آن بخش که نشانی از تقلب داشت – با آب و تاب برای پدر بازگفتم؛  او با نگاهی آمیخته به غرور و تحسین به من می‌نگریست سپس لبخندی زد و گفت:
«تو، افزون بر آن‌که بسیار درس‌خوان و تیزهوشی بسیار حواست نیز جمع است… پاسخ را در همان لحظه درمی‌یابی!»
من با طمأنینه‌ یکی از شکلات‌های باقی‌مانده در جیبم – که با سخت‌کوشی و نیرنگ و تیک آف و لندینگ های متوالی بنده به دست آمده بود – به دستش سپردم و با لحنی ساده گفتم:
«این‌ها را نیز، به نشانه‌ی ادب و متانت، سخنران به من ارزانی داشت… چون من در صف، ساکت و بی‌حرکت و مودب ایستاده بودم و فقط به حرف هایش گوش میکردم»
پدر، شکلات را  در دستانش گرفت و چشمانش از افتخار برق زد.

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

من بی‌آن‌که چیزی بگویم، کوله‌ام را برگرفتم، روانه‌ی اتاق شدم، و در بسترم دراز کشیدم
اندیشه‌ام اما آسوده نبود…!
میان خاطره‌ای به‌ظاهر شیرین، تلخی‌ای پنهان بود.
از جیبم چند شکلات کم شده بود.
و من، در خلوت خویش اندیشیدم:
«به راستی چه کسی در این فاصله‌ی کوتاه دستی در جیب من برد؟هر که بود بی‌تردید خودی بود....من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه  کرد آن آشنا کرد»
و در آن سکوت اندوهگین، نجوا کردم:
«این دغل‌دوستان که می‌بینی،مگسانند گردِ شیرینی…»

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

کلاس پنجم ابتدایی بودم که در مرحله‌ی اول آزمون تیزهوشان قبول شدم.
همین کافی بود تا پدرم، که سال‌ها بود در دفاع از هوش و نبوغ من تنها به "شهود پدرانه" استناد می‌کرد، این‌بار با سند و مدرک وارد میدان شود.
کل فامیل، همکاران، همسایگان و حتی دوستان را به صرف شیرینی و شام و برای دیدن «نابغه‌ی خانوادگی» با چشمان خودشان دعوت کرد.
شک ندارم اگر مادرم مانع نمی‌شد، پدرم کارنامه‌ی قبولی‌ام را به تعداد مهمان‌ها پرینت می‌گرفت و با لبخند فاتحانه‌ای در بدو ورود، با جمله‌ی:«بفرمایید، سند هوش دخترم» تقدیم‌شان می‌کرد.
مرحله‌ی دوم آزمون از راه رسید...
و من، با فقط یک نمره اختلاف، به تیزهوشان نرسیدم.

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

درست همان لحظه، تلفن خانه‌ی ما به نقطه‌ی جوش رسید.
مهمانان شیرینی‌خورده‌ی آن جشن، حالا منتظر نتیجه‌ی مرحله‌ی دوم بودند.
پدرم، با خونسردی مثال‌زدنی، پاسخ می‌داد:
«فقط اگه یه سؤال دیگه رو درست می‌زد، قبول می‌شد...
ولی خب، ما نمی‌خواستیم بفرستیمش.تیزهوشان بیخود به بچه استرس می‌دن...اصن همین یه سؤال کمتر، یه حکمت الهی داشت. خدا خیلی دوسش داره...»
آخر شب هم دستی بر سرم کشید و گفت:
"هیچ ایرادی نداره...
مشکل تو مدیریت استرس‌ بود وگرنه تو قطعا قبول میشدی...
برای اثبات تیزهوش بودنت هیچ نیازی به اون آزمون نبود و نیست"

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

و اما...
تا همین یک سال پیش، پدرم همچنان در انتظار بود که من از دانشگاه انصراف دهم و راه پزشکی را در پیش بگیرم.
حدود یک سالی هست که بالاخره باور کرده باید با رشته‌ی تحصیلی من کنار بیاید.
تا سال گذشته، بارها و بارها وعده و وعید می‌داد که اگر پزشکی قبول شوم، فلان کار را خواهد کرد.
یادم هست سال گذشته روزی رفیق پدرم، که خود پزشکی باتجربه و آگاه است، به خانه آمد.
پدرم، بی‌مقدمه گفت:
«محمود! تو که پزشکی و پزشکا رو خوب می‌شناسی، بگو!
خدایی حیف نیست دختر من دکتر نشه؟خیلی بهش می‌آید، نه؟ تو بگو، استعدادشو داره یا نه؟»
دوست پدرم، با نگاهی دقیق پاسخ داد:
«از نظر من آره، واقعاً داره. ماشاالله، هم باهوشه هم بااستعداد...هیچ وقت هم دیر نیست...من خودم ۲۸ سالگی قبول شدم با دوتا بچه!»
پدرم گفت:
«محمود نمی‌دونی این زبون من مو درآورد از بس بهش گفتم انصراف بده و پزشکی بخون!»

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

اما کم‌کم، حالا که دو سال از شروع من در معماری می‌گذرد...
پدرم دست از سرم برداشته...
و مرا با همین رشته پذیرفته....
اما...
این داستان، پایانی ندارد.
حالا پدرم طور دیگر، دست از سر کچل من برنمی‌دارد...
دیگر نمی‌گوید پزشکی بخوان…
اما هر روز، در پیام‌رسان ایتا برایم عکس‌نوشته‌هایی می‌فرستد:
نوشته‌هایی در ستایش هوش بالا و نسبت مستقیم آن با معماری ...
نمودارهایی از تحقیقات دانشمندان آمریکایی که با قاطعیت اثبات می‌کنند:«معماری سخت‌ترین رشته‌ی دنیاست!»
مطالبی از این دست که ثابت کند:من_دختر او_در همان مسیری که انتخاب کرده ام،باز هم برترم...حتی اگر پزشک نشوم!

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

چند ماه پیش، تصمیمی تاریخی در خانواده گرفته شد:
خرید یک دست مبل جدید
تصمیمی که ظاهری ساده بود
اما در باطنش ترکیبی پیچیده از بحران سبک‌شناسی،
سنجش فضا و چینش استراتژیک مبلمان بود.
مبل‌ها با بویی آمیخته از چسب، پلاستیک و چوب تازه وارد خانه شدند.
پدر و برادرم، هرکدام یک مبل به دوش گرفته، از این‌سو به آن‌سو می‌رفتند.
من نیز با بستنی چوبی محبوبم در دست،روی یکی از مبل‌ها نشسته بودم؛با پرستیژ یک معمار ناظر کاربلد!
در میانه‌ی آن بلاتکلیفی دکوراتیو، صدایم را صاف کردم و گفتم:
«ببرید اون یکی رو بذارید اون‌ور، این یکی رو بیارید این‌جا. فکر کنم حل شه.»

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

پدر و برادرم به حرفم گوش کردند و حل شد
مبل‌ها با نظمی معمارانه در جای خود آرام گرفتند.
نه جایی زیاد آمد و نه کم...
پدرم که هنوز عرق جابه‌جایی بر پیشانی‌اش بود، با نگاهی پُر از ایمان گفت:
«آفرین! واقعاً آفرین...ببینید این چیزا واقعاً هوش می‌خواد...هوش معماری! هوش معماری داخلی!
ما چرا نفهمیدیم؟ چون اون مغزش کار می‌کنه...با یه نگاه فهمید چی باید جابجا شه!»
و در همان لحظه، در حالی که برادرم هنوز از شوک خارج نشده بود و من در تلاش بودم که شکلات های آبشده ی روی بستنی را با لیس های متوالی از خطر ریزش نجات دهم،پدرم بدون مشورت با اساتید دانشگاه،این‌بار تخصص ارشد مرا نیز انتخاب کرد:"معماری داخلی"
اما من، با همان لحن آرام و خونسرد گفتم:
«البته من تصمیم دارم شهرسازی بخونم.»
پدرم، برای چند لحظه سکوت کرد و‌ سپس گفت:«اتفاقاً بهتره...شهرسازی خیلی بهتره...این‌جوری در دامنه‌ی گسترده‌تری می‌تونی کار کنی...نه اینکه خودتو به محیط داخلی یه خونه محدود کنی!»

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

عید امسال، میهمان خانه‌ی عمه بودیم.
آخر شب، هنگامی که وقت بازگشت شد، پدرم برای برداشتن کتش به اتاق رفت.
من، آن سوی خانه، نشسته بودم.اندکی با گوشی‌ام سرگرم شدم، و بعد نگاهم ناگهان به آن‌سوی خانه چرخید.
پدرم را دیدم، ایستاده، با کتی که حالا به تن داشت،
پرحرارت و با شوقی زایدالوصف، مشغول تعریف‌کردن بود.
مخاطبانش یعنی عموها و عمه‌هایم، با نگاهی متعجب و دهانی باز به حرف‌های پدرم گوش می‌کردند.
از خواهرزاده‌ام – که در آن حوالی پرسه می‌زد –
خواستم سری به آن جمع بزند و برایم خبری بیاورد.
رفت و بازگشت و گفت:
«هیچی بابا... داره تعریف می‌کنه که دخترم مهندسه و استادا سرش قسم می‌خورن و نابغه‌ی معماریه و معدلش بیسته و بعضی وقتا جای استادا درس می‌ده و اگه استاد نیاد بهش زنگ می‌زنن که بیاد درس بده و این دست حرف ها خلاصه»

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

نگاهش کردم و با تردید پرسیدم:
«منو می‌گه؟!»
خواهر زاده ام جواب تامل برانگیزی داد و گفت:«گفت دخترم!مامان من که معماری نخونده!»
سپس ادامه داد:«آقاجونه دیگه… می‌شناسیش که...
مامانم همیشه می‌گه از وقتی خاله‌ت بچه بود،
آقاجون فکر می‌کرد خاله‌ت نابغه‌ست و توی همه چی استعداد داره»
و من، همان‌جا نشسته در میان شلوغی و جمعی که آرام‌آرام آماده‌ی رفتن بودند در ذهنم مرور کردم چگونه پدرم هرگز از تلاش برای ستودن من دست نکشیده است؟
چه آن زمان که آرزوی پزشک شدنم را در سر می‌پروراند،
و حتی مکان مطبم را انتخاب می‌کرد؛
و چه اکنون که مرا در لباس معماری پذیرفته و باز هم…
همان نابغه‌ی رؤیاهایش می‌بیند.

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

اکنون که اندک اندک، دستی لرزان و ناتوان به الفبای زبان فرانسه رسانده‌ام و در حد مکالمات ابتدایی آن را آموخته‌ام پدرم معتقد است بزودی، آن‌گاه که "امانوئل مکرون" بر صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شود و به فرانسوی از مسائل ژئوپولیتیک سخن براند، من، یعنی دخترش، خواهم توانست ترجمه‌ی هم‌زمان انجام دهم!
نمیدانم!
گمان می‌کنم شاید اگر روزی تصمیم بگیرم نانوا شوم،
او باز هم برای نان‌های من نظریه‌ای علمی بیابد…
و به همه بگوید که دخترش از میان آرد و آب‌معجزه ای بیرون میکشد

           چنل تلگرامم:                  https://t.me/happyordibehesht                               نقش من این نیست سنگر بگیرم ،،، فقط بگم نمیشه و تهشم بمیرم ،،،یه روزی دنیاست که میرقصه به ساز من،،، خودمو میشناسم عقب نمیرم،،،

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز