شب خواستگاری یه دسته گل داغون پلاستیکی، آورده بودن، بعد من انداختمش سطل زباله از داغونی. و گفتم این دیگه کیه با این دسته گل.
ولی بعد شوهرم کلی داستان و این یادگاری بوده و مادربزرگم نیت کرده باش برم خواستگاری و از مکه اورده.
منم احمق باور کردم
بعد که شوهرم را شناختم و فهمیدم چه زبون بازیه
و فهمیدم دروغ گفته.
و بعدم بدبخت شدم تو ازدواج.