با همسرم تو خونه بودیم و رابطه. ج .ن س. ی داشتیم . زنگ روی زنگکگگ که سریع بیا دم در حیاط چرا در رو باز نمیکنی .
با یه حال خراب و غرب های همسرم پوشیدم رفتم دم در . میبینم با خالم اومدن سر یه کارِ چرت و پرت . بعد نزدیک خداحافظی چشم اره میره بهم که زشته به حالت و بچه هاش تعارف کن بیان بشینن . یه حالت زشتی هم به چشماش و صورتش میداد و حالم ازشون به هم میخوره . منم اعصابم نکشید جلو خالم یه مشت حرف زدم بهش .
حرفام بد نبود ولی لحنم خیلی بد بود.
گذشت از اینکه تو هر حالی توقع داره جلو آبجی و پاداش خم و راست بشم . واقعا یعنی نمیدونن الان شبه و وقتی میبینن لامپ خونه خاموشه شاید خواب باشیم و هزار شایدِ دیگه .
خیلی عذاب وجدان دارم اما واقعا نمیخوام جواب تلفنم تا چند مدت بدم .
واقعا دلم براش تنگ میشه ولی حبشه
فک کرده خانوادش یا خواهرش کیه که ازم همیشه میخاد جلوشون هم و راست بشم . حتی حاضره به خاطرشون منو هم عذاب بده بار ها ثابت شده بهم .
خدایا دیدی ؟
یه امشبو ذهنم آشوب نبود . ممنون که جنس امشبونم جور شد...