الان زنگ زدم گفت خواهرم تو ماشین نشسته من پیاده شدم چیزمیز بگیرم میخواستم بگم زنتتتتتم چرا نمیتونی پیش اون بهم بزنگی بزور خودمو نگهداشتم سرد حرف زدم گفتم راحت باش من میرم بیرون گفت باکی گفتم تنها میگه تنهایی آخه کجا میخوای بری گفتم حوصله م سررفته و این چیز طبیعیه تو با خواهرت مشغولی حس نمیکنی بعد خدافظی کردم این چه جور منطقیه روانی شدم