دیگه تمومه!
بمیرم هم من اول عذرخواهی نمیکنم این دفعه. بزار حرف نزنه اصلا باهام. اون ناراحته؟ منم ناراحتم. تا چیزی میشه صداش رو میبره بالا فکر میکنه من بچه دو ساله ام بخوام با بالا بردن صداش بترسم.
بسه دیگه خسته شدم. بزار ازم دلخور بمونه و هی اخم و تخم بکنه. دیگه حوصله و توان ندارم. خسته شدم انقدر مثل یک دختر بچه 5 ساله کنترلم کردن. این کار رو بکن اون کار رو نکن این جا برو اون جا نرو. به لطفشون با 19 سال سن هنوز خیابونهای شهرمون رو درست بلد نیستم. به لطفشون تا حالا یک بار هم تنهایی نرفتم دو کوچه پایینتر. به لطفشون یک بار هم با همکلاسیهام نرفتم بیرون و همیشه خونه نشین بودم یا با خودشون باید میرفتم جایی.
نه مثل دخترهای دیگه خرج داشتم نه بریز و به پاش کردم. هیچ وقت خودم ازشون پول نگرفتم که برم خرید. تا حالا خودم برای خودم یک تیکه هم چیزی نگرفتم.
کل خرج من توی تحصیل و چهار دونه لباس خلاصه میشه.
عین راپونزل توی قلعه بزرگم کردن...
نه خبر دارم جامعه چطوریه نه هیچی
تهش هم میگن تو چرا خودباوری و اعتماد به نفس نداری! تو چرا مضطربی تو چرا سابقه افسردگی داری تو چرا تو چرا تو چرا...
فکر کن از یک دختر 19 ساله گوشی رو بگیری تا توی یوتیوب نره...
اینستا هم که ندارم
واتساپ هم که ندارم
تمام چیزی که دارم یک تلگرام و یوتیوبه
مامانا خواهشا مامان من نباشید...