تویه جریانی ک همه میدونستن من مقصر نیستم خواهرشوهرم زنگ زد هرچی دید گفت من فقط سکوت کردم یه مهمونی رفتیم اونجاهم جلوهمه اومد ب همه سلام کردو محل من نذاشت رفت
الان بااین شرایط جایی خطرناک هستن و خونه ماجای امنیه
خودشون حرفی نزدن ولی شوهرم و برادرشوهرم اصراردارن بیان خونه ما و میخوان منو راضی کنن ک بیان ولی من خیلی ناراحتم و دلم باهاش صاف نمیشه
اخلاقشم میشناسم میدونم بیادطوری رفتار میکنه انگار هیچ کدورتی بینمون نبوده
ولی من نمیتونم این طوری رفتارکنم
دلمم میسوزه ولی یادم ب رفتاراش ک میوفته آتیش میگیرم