من اواخر 18سالگی مادر شدم. مادر خواهر کوچولوم.
بچه ای که مامانم بهم داد تا بشه غول مرحله اخرم و باهاش صبوری رو یاد بگیرم و البته انواع روش های تربیتی رو روش اجرا کنم😂
همین که اومد کار من شد گشتن تو پیج های فرزند پروری و خوندن کتابها و مطالعه سایت های مختلف
و بچه من از قلبم متولد شد. بچه من هر هفته منتظر بود از دانشگاه بیام و ننان گویان بیاد بغلم و من براش لپ لپ بخرم. مامانم میگفت همش عکساتو تو گوشی مبینه تا تو بیای
اون باعث میشد هر روز بهش زنگ بزنم و ساعتها باهاش حرف بزنم و هر هفته با تمام سختی ها راه طولانی رو بیام تا ببینمش
بچه من شبیه منه، ایینه منه و امید منه، من ی دلیل زندگی پیدا کردم و اون دلیلشه
بچه من داره بزرگ میشه و قد میکشه و ننان گویان دنبالم میاد و من اونو توی فارغ التحصیلی دانشگاهش میبینم. و خوشحالی و رضایتشو میبینم
حس میکنم بهش مدیونم و باید دینشو ادا کنم
اون نقطه امن زندگیمه.. کاش لایقش باشم..
خلاصه که مادر شدم بدون زایمان
خیلی حس غریبیه...