2777
2789

خواهرم یخچال خریده بود من خواستم زنگ بزنم نمایندگی ک بیان وصل کنن زنگ زدم آقاهه برداشت گفتم الو ببخشید ک یخچال خریدیم بیام براتون وصلش کنم؟ طرف داشت میمرد از خنده بردم گوشیو دادم خواهرم اونم گفت ی ماشین فریزر خریدیم میاید نصبش کنید 

من فقط ی چیز خنده دار تو ذهنمه الان 

تو سایت بودم

ی خانمه از گرم مزاج بودن بیش از حد شوهرش گفته بود

بعد یکی ریپ زده بود پز زیرپوستی🤣🤣

من ریپ زدم گفتم فک میکردم این فقط برا مساعل مالیه

گفت نه..  برا کسایی ک شوهرشون سرده، اینم پز حساب میشه🤣🤣

بدترین کاربران سایت ازنظرمن : ۱. به پروفایل و اسم کاربریت گیرمیده  ۲. تاپیک هاتو چک میکنه و وسط بحث، مشکلاتت رو توسرت میکوبه!  ۳. ب استارتر میگه سریع حرفاتو بگو خوابم میاد!!  ۴. نظراتشو بشدت تحمیل میکنه و اصرار داره توی فلان کتاب خونده ک اسمش رو یادش نیست!   ۵. اگ نظرت باهاش موافق نباشه، شروع میکنه به توهین و تحقیر!  ۶. جوری غلط املایی همه رو میگیره انگار اینجا امتحان دیکته‌س و اونم معلم فارسی!  ۷.توی تاپیک‌ش کلی نظر میدی، هیچ اهمیتی نمیده! 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

اینی که میگم زیاد خنده دار نیست بیشتر ابرو بره

یه شب داداشم از سرکار اومد بعد بهشون شیر و کیک داده بودن آورده بود برای من 

بعد منم در به در دنبال خوراکی بودم از سر سفره که پاشدم شیر و کیکو روی کابینت دیدم بلند با ذوق گفتم برا ..یر و شیک آوردی🤣

وای بابامو مامانم یجوری نگام کردن میخواستم گریه کنم

توی عید دعوت بودیم خونه داییم. دو تا از برادر زنهاش با خونوادشون هم بودن. چون شلوغ بود خجالت میکشیدم. بعد از شام، خواستم بگم، زن دایی دستت درد نکنه، هول شدم گفتم، دردت دست نکنه. ابروم رفت جلو همه.

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

خواهرم یخچال خریده بود من خواستم زنگ بزنم نمایندگی ک بیان وصل کنن زنگ زدم آقاهه برداشت گفتم الو ببخش ...

😂😂😂😂😂😂

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

بچه بودم مامانم رفت حموم وشنیدم چن باربه بابام گفت بیا پشتم کیسه بزن اونم فوتبال نگامیکرد گفت نمیام ، مامانم به حالت طعنه بمن گفت به عباس آقابقال بگوبیاد کیسه بکشه  شوهرم نمیتونه😏منم که اصلانمیدونستم قضیه چیه وطعنه چیه رفتم به عباس آقاگفتم مامانم میگه بیاپشتم کیسه بکش گفت برو دختربرو تا نزدمت هی میگفتم نه بیا بایه چوب افتاد دنبالم ،فرارکردم خونه گفتم مامان عباس آقاهم نمیاد باچوب افتاد دنبالم ،گفت بیاداخل فک کردم میخواد من کیسش بکشم گرفت چنان کتکی بهم زد صدا اردک وبزغاله سرمیدادم میگفت ازکی انقدحرف گوش کن بودی حالامیگفتم برو میوه بگیرنمیرفتی ولی آبروی من تومحل بردی😆😆

شایدشیطان عاشق حوابودبه آدم سجده نکرد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز