بابای من دلش پاکه اصلا آدم بدی نیست ولی با توجه به تعریفایی که مامانم کرده چند وقتیه خیلی خیلی مشکوکم
تعریف میکرد که روز عقد توی آرایشگاه ناخودآگاه زیر دست آرایشگر قفل کردم و نتونستم تکون بخورم جوری که امبولانس اومده و گفتن که خیلی عجیبه هیج وقت همچین چیزی نبوده یه سید میاد میبینه میگه این یه جریانی هست بی دلیل نیست چون مامانم تا اون موقع اونطوری نشده بوده اصلا و چند شب از عقدشون میگذره و گردنبندی که مادربزرگم ب مامانم داده و گفته ارثیه و اینا میندازه گردنش کنار بابام که خوابه چشاشو باز میکنه میبینه بابام همون اندام رو داره ولی چهره اش مثل یه حیوان وحشی شده با گریه اینا رو تعریف میکرد مامانم میگفت یکبار گرگ یکبار عقاب و بقیه حیوان ها هر موقع این گردنبند رک مامانم گردن میندازه اینطوری میشه و سریع میرن پیش یه دعا نویس میگن که مامانم مشکلی نداره هر چی هست مشکل از بابامه و تاکید کرده که بابام آدم بسیار خوبیه ولی یکاری کردن که بابام اینطوری شده و هر چی هست از بین میبرن بابام خوب میشه مامانمم اون گردنبند رو پس میده به مادربزرگم ولی من مادربزرگم و یکی از عمه هام مشکوکن شاید باورتون نشه من و داداشم خیلی از چشماشون میترسیم یه جوریه ولی بقیه اینطوری حس نمیکنن خیلیم بد دل و کینه ای هستن و بدشون از من و مامانم میاد حضوری بابامو دوست دارن ۱ سال بابام زنگ نزنه زنگ نمیزنن
بابام الان حدود ۱۳ ساله مشکل اعصاب داره حالش اصلا خوب نیست همش باید استراحت کنه بخوابه مدتیه خودم هم کابوس وحشتناک میبینم که کاش اینطوری نبود کابوسایی که میشینم بغل مامانم زار میزنم باز دقیقا مثل مامانم شدم یه کسی که اندام یا حتی انگشتاش هم دقیقا مثل بابامه با لباس های بابام حتی ولی چهرش خیلی جوانه چند بار توی کابوسا گفتم تو کی هستی گفته من عشق سابق عمتم دقیقاااا همون عمم که من میترسم ازش
به هر کی اینو گفتم گفتن خرافاتی شدی ولی جدی دارم روانی میشم دیگه شبا صدقه میذارم کنار قرآن میذارم کنارم باید یکی پیشم باشه😔