از دست بابام کلافه شدم
مامانمم همینطور ولی نسبت به پدرم کمتره
مدام در حال ایراد گرفتن از منه
من عادت دارم شونهام رو بزارم جلوی میز آرایشم و توی باکس خودش نباشه. میاد میگه این چرا اینجاست؟ اون چرا اونجاست؟ چرا این کجه اون کجه
آخرش هم میرسیم به تنبل و بیمصرف بودن من و بعد که آره فلانی خوب تو رو شناخته اونم میدونه تو تنبلی
خسته شدم به خدا
هر کاری هم بکنم یک چیزی برای گیر دادن به من پیدا میکنن. اشتباهات گذشتهام رو میزنن توی سرم، اشتباهات الآنم رو میزنن توی سرم. بعد هم بهشون میگم "خب بسه دیگه فهمیدم. سر تا پای من ایراده" میگن "نه چرا روی خودت عیب میزاری اتفاقا خیلی هم نقاط مثبت شخصیتی داری" نمیدونم اون نقاط مثبت شخصیتی کجاست که هیچ وقت ازش تعریف نمیشه و همیشه بدیها و نقصهای منه که باید گفته بشه.
بعد میگن چرا اعتماد به نفس نداری، چرا خودباوری نداری خب بگو کی باعث شده؟ کی اینا رو از من گرفت؟
دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار بکنم
نمیتونم دیگه کنار بیام باهاشون