از قبل این که راه بیفتیم سمت پیتزا فروشی اوقاتش تلخ شدو لحنش با من تند شد اما اینجا دیگه از کوره در رفت که اره میدونستم تو میخوای باز دعوا راه بندازی و فلان و بیسار من گفتم من چیزی نمیگم اگر اون نگه خلاصه ای قده چیز بارم کرد که نگو اره تو نسازی با همه دعوا داری با هیچ کس نمیسازی همهکارات نقشس گفتم اوکیمن دیگه هیچ وقت پیشنهاد هیچی نمیدم هر موقع خواسی خودت حرکتی بزن برا خونه مامانت اینا از لحاظ خرج و اینا بعد برگشت گفت اره حرکتی بزنم که دعوا راه بندازی
خیلی قلبم شکست بچه ها این حرفو زد اخه ما حتی شده گوسفند بخریم نصفشو همین جور ببریم برا مادرشوهرم اینا و من هیچی نگفتم تو این نداریمون ماهی سه چهار تومن همسرم میده به خانوادش بازم من هیچی نگفتم....