بچها من ذاتا دختر شر و شیطونی بودم خیلی سرحال، سرزنده من اصلن نمیدونستم افسردگی چیه، از روز ک عاشق شدم اونم عشق یطرفه ک حتی یبار با طرف ارتباط نداشتم هرروز مردم و زنده شدم و همین الانم چقد میریزم تو خودم ک ضعف نشون ندم، حالا بعد 4 سال ابراز علاقه کردم اون منو پس زد، نمیگم همه چیزم بود ولی تنها امیدی بود واسه اینکه یروزی خوشحال بشم ک نشد، الان دانشجوعم ولی اصلا اشتیاق نیستم اصلا حالم خوب نیس اصلا سرو صدا ندارم، یجوری ساکت شدم و درجواب حرفای بقیه فقط نگاه میکنم و میگذرم حتی اگ ببینم دارن ناحق میگن هم حوصله قانع کردن کسیو ندارم، چرا اینجوری شدم چرا انقد از کنار همه چی اسون میگذرم، خودم کاملا متوجه رفتارای خودم شدم که چقد تغیر کزدم