هفت ماه با یه پسری ارتباط داشتم عاشق هم بودیم دل و قلوه میگرفتیم اما به مرور دعوا هامون شروع شد. اهل یه شهر دیگه بود وقتی میرفت شهرش تا چندین روز ازش خبری نبود هر چی زنگ میزدم گوشیش رو جواب نمیداد بار اول که اینکار رو کرد خیلی ناراحت شدم حس کردم من رو برای خلع خودش میخواد وقتی میره پیش خانواده اش من رو فراموش میکنه باهاش چند روز قهر کردم بعد دیدم خیلی بی قراری کرد و گفت یه فرصت دیگه بده منم یه فرصت دیگه دادم براش به مدت کوتاه همه چیز خوب پیش رفت اما دوباره شروع کرد به جواب ندادن گوشیش و بهونه آوردن که گوشیم خراب و قدیمیه. توی دانشگاه باهاش آشنا شدم جفت مون هم اهل یه شهر دیگه بودیم که رفتیم یه شهر دیگه برای تحصیل.دوباره باهاش قهر کردم اما دوباره بی قراری کرد و من باز بخشیدمش. خیلی توی رابطه مون از خودم مایه گذاشتم خیلی تلاش کردم رابطه مون صمیمیت داشته باشه اما دیدم داره کم کم سرد میشه. اواخر که بحث مون میشد دیگه بی قراری نمیکرد و میذاشت کلا میرفت منم چون دوستش داشتم دلم براش تنگ میشد میرفتم دنبالش و پیش قدم میشدم.قرار بود پیشم بمونه و با هم باشیم بعد اتمام درسش اما می دیدم داره کم کم نصبت بهم سرد میشه. روز تولدم دلم رو شکوند و چون اهل خرج کردن نبود بهونه آورد اما توقف شدید داشت که من براش یه تولد حسابی بگیرم چون یه یکی از دوست هامون روز تولدم برای من تولد گرفته بود و من هم برای جبران خوبیش براش تولد گرفته بودم حسودی میکرد. دلم نمیخواست برای تولد بگیرم چون حتی برام یه چیپس هم نمیخرید. هر شب پیام شب بخیر میفرستادم اوایل با خوشحالی جواب شب بخیر هام رو میداد اما زمانی که سرد شده بود دیگه جواب نمیداد. شب تولدش منم مثل خودش رفتار کردم یه سناریو درست کردم از اینکه جواب تماس هام رو خیلی کم میداد استفاده کردم شب تولدش از قصد چندین دفعه تماس گرفتم و طبق معمول بعد از دو ساعت تماس های مکرر جوابم رو نداد فردا صبح است پیام داد زنگ زده بودی منم گفتم هیچی و به رو خودم نیاوردم و خیلی بهش برخوردشب همون روز بهش زنگ زدم و جواب نداد بعد بهش اس ام اس دادم و تولدش رو بهش تبریک گفتم سریع بهم زنگ زد و من هم با سردی تبریک گفتم و بهش گفتم دیروز تولد گرفتم اما جواب گوشیت رو ندادی و تولدی که برات گرفتم خراب کردی اون هم ناراحت شد و با هام دعوا کرد منم هر چی ته دلم بود رو بهش گفتم کم آورد و بهم گفت می دونی چیه تو هیچ ربطی به زندگی من نداری نه مرگم نه تولدم نه فارغالتحصیلیم. منم خسته شده بودم با این حساب که عاشقش بودم دیدم دیگه فایده نداره دلم بدجور شکست اما باز این دفعه که دعوامون شد دیگه برگشتم و باهاش قطع ارتباط کردم بعد از دو هفته قطع ارتباط یه پیام بهش دادم و گفتم بهش بودن پیش تو خیلی برام آرامش بخش هست اما دیگه نمیتونم بذارم عمرم از بین بره و بهتر راه هامون رو از هم جدا کنیم توی جواب یه استیکر گریه فرستاد بعد یه عکس از بنر مرگ پسر عمویش که میگفت خیلی دوستش داره رو برام فرستاد منم بهش تسلیت گرفتم و قطع ارتباط کامل کردم بعد از دو ماه دیدم زشته شاید باشه اینطوری ارتباط مون تموم بشه بهش پیام دادم گفتم قبل از فارغالتحصیل شدنت بیا خداحافظی کنیم اینطوری تموم نشه جوابی نداد اما یک ماه بعد زنگ زد و گفت بیا فلان جا ببینمت دم رفتن منم رفتم و با هاش خداحافظی سردی کردم. الان پنج ماه از اون روز میگذره توی این مدت دلم شکست . غصه خوردم. احساس پوچی و طرد شدن بهم دست داد هزار تا فکر به سرم زد. سه هفته پیش شنیدم به طور اتفاقی که رفت و ازدواج کرده با یکی از فامیل هاش خیلی ناراحت شدم عصاب خوردکنی هاش برای من بود سرد بودن هاش برای من بود خسیس بازی هایش برای من بود اما عشقش برای یکی دیگه. الان بعد از پنج ماه هنوز ذهنم درگیره روزی نیست که از خواب بیدار میشم بهش فکر نکنم. دوستش ندارم دلم براش تنگ نمیشه به زندگی آروم خودم برگشتم گریه هام و غصه هام تموم شده ولی باز ذهنم درگیرش هست به خصوص این چند هفته که فهمیدم ازدواج کرده. دلم میخواد فراموشش کنم طوری که حتی اگه ببینمش هم نشناسم کی بوده و چون من رو جایگزین کرد منم یکی رو جایگزین کنم. نمی دونم الان بعد از چندماه آماده یه رابطه جدید دارم؟ میترسم دوباره دلم بشکنه و اون دوران اتفاق دوباره بی افته. ولی یه چیزی بگم توی این هفت ماه رابطه خیلی به پختگی رسیدم خیلی تجربه کسب کردم فهمیدم با طرف مقابلم چطوری رفتار کنم که مناسب تر باشه و مثل قدیم خام نیستم. الان دلم میخواد فراموشش کنم و خسته شدم از اینکه ذهنم درگیرش هست