حالم افتضاحه اصلا خوب نیستم. داغونم. تا ابد خودمو بابت امروز نمیبخشم. با مامانم بحث کردم. من با یکی از شوهرخواهرام ارتباط ندارم و ازش متنفرم ی سری بحثمون سد و کلی بدوبیراه ب من گفت. ب شدت آدم گشادی هستش و مونده سر ی کاری ک ماهی ۱۲ تومن حقوقشه و اصلا ب خودش زحمت کار دیگ نمیده. تو خونه ای ک اون ارگان بهش داده نشسته. در صورتیکه همه دامادامون عین چی کارمیکنن. ب شدت آدم راحت طلب و تن پروریه. ۱۰ سال تو ی خونه از پدرم مفتی نشسته بود نزدیکشون و همش هم نمک نشناسی میکرد بیشرف. حالا ی مدت ک من کمتر میرم خواهرم و شوهرش انقد فیلم بازی کردن برا مامانم ک مادرم میگ میخام ۴۰۰ متر زمین مسکونی بهش بدم.
بهش گفتم مادر من اولا ک خودش بره کارکنه بعدم اینکه این آقا ب خونه تو احترام نمیزاره میاد تو این خونه ب من سلام نمیکنه. میره پشت سر ما حرف میزنه. گفتمش اگ اون بیاد بغل خونه تو خونه بسازه من ک عمرا دیگ نمیام. ولی مامانم اصلا قانع نمیشه خواهربزرگمم کلی باهاش بحث کرد یهو مامانم زد زیر گریه
خدا منو نبخشه تا ابد خودمو بابت امروز سرزنش میکنم لعنت ب من.