مامان بزرگم مهمونی گرفته امشب خاله های مامانم ، دایی هاش و زندایی هام و خاله های خودم و همگیو دعوت کرده موقع شام چون تعداد بالا بود و ماهم دست تنها فقط پذیرایی کردیم وقت نشد خودمون شام بخوریم گفتیم بعد ک برن میخوریم الان داشتن میرفتن یهویی خاله مامانم اومد اشپزخونه گفت اووووه چقدر غذا زیاد اومده ما ببریم برای ناهار اون یکی گفت بچم خونس ببرم براش نیومده اون یکی گفت ببرم برای ناهار فردای شوهرم با خودش ببره سرکار داشتن همه رو خیرات میکردن مامان بزرگم بهش گفت بچه های خودم هنوز شام نخوردن دیگه رفت 😐😐
بااااورم نمیشه خودش رفته سر قابلمه میکشه میبره شهر عجیبی شده والا