من طبقه بالای مادر شوهر میشینم. بچه ندارم فعلا دو ساله عروسی کردم.
ورودی هامون یکی هست.
آسانسور نداره. باید از جلوی درب خونشون رد بشم بیام بالا.
میدونم مادرشوهر از چشمی در رصد میکنه ما رو. و اینکه از پنجره کامل دیده میشه داخل کوچه
اونا اصلا خونه من نمیان. مگر سالی یک بار اگر دعوت کنم. دخالت هم نمیکنه
خانواده و فامیل من شهرستان هستن. سه ساعت فاصله داریم.
وقتی هم مهمون میاد واسشون شوهرم گفته به ما نگید.
فقط هفته ای دو یا سه بار شوهرم میره پایین سر میزنه
اون هم دعوت نمیکنه ما رو مگر سالی دو بار. یا اگر خود شوهرم بگه مثلاً فردا شب ما میایم پایین.
گاهی اوقات غذا میاره واسمون. مثلاً ماهی دو بار.
بنظر شما ادامه دادن این سبک زندگی چه مشکلاتی داره. من چندتاشو که اذیتم میگم شما هم بقیه اش رو بگید تا بدونم آیا باید پافشاری کنم در بلند شدن از اینجا.
1. کنترل شدن ورود و خروج و اینکه هر جا بریم میفهمند و من دوست ندارم اینو
2. خانواده ام که میان میفهمند من دوست ندارم از همه چیز آگاه باشند
3. واحد کناری واسه برادرشوهرم بود و قراربود اونا هم بیان بشینند ولی دادن اجاره و رفتن خونه پدر دختره رو اجاره کردن. حالا خانم ور دل خانواده اش هست. ولی من غریب تو این شهر. منم نمیخوام نزدیک اینا باشم
4. هر چی واسه خونم بخرم میفهمند هر لباس جدیدی بپوشم برم بیرون میفهمند
5. ساعت خواب و بیداری مون رو میفهمند
6. اینکه شوهرم فکر میکنم عادت کنه و دیگه سخت باشه واسش بلند شدن از اینجا. مخصوصا اینکه واسه خونه مقداری خرج کرده مثل رنگ و درب و ساخت انباری و این طور چیزا
میشه بقیه مشکلاتش رو شما که تجربه دارید بگید