باور کن شاگرد پدربزرگ من تو بازار اولش اومده بود مغازه پدربزرگم میگفت اصلا به من حقوق نده من فقط میخوام ازت کار یاد بگیرم
بعد دیگه با یکی از فامیلا ازدواج کرده بود
مامانم رفته بود خونشون میگفت یه خونه تو دروس داشت سر و ته نداشت و چقدر ثروتای دیگه داشت
یا دوستم میگفت شوهر عمم تو بازار تهران یخ فروش بود بعد شد شربت فروش میگفت الان خونه ای تو اقدسیه داره که سفارت ازش اجاره کرده
کجا معلم و پزشک میتونن به همچین پولی برسن
پزشکای پولدارم از یه جایی به بعد میزنن تو تجارت و بساز بفروشی چون تا اخر عمر که نمیشه پول در اورد