اونقدر بهم گیر میده دیگه خسته شدم. به چهره ام. به چاقی و لاغریم. به همه چیزم. من دلم هزار و یک چیز دیگه جز ازدواجو میخواد اما مادرم میگه ازدواج کن بعدا. ازدواج کن شوهرت برات بخره. ازدواج کن با شوهرت انجام بده. واقعا یک مشت عقده و حسرت دارم. دلم نمیخواد مثل همه دخترای دیگه ای باشم که 20 سالگی شوهرشون دادن و مجبور شدن از همه خواسته های دلشون بگذرن. اما فشار اطرافیان داره نابودم میکنه.
تو شهر کوچیکم که دختر مانتویی بده چه برسه به دختری که کت شلوار بپوشه یا رانندگی کنه و...
خداشاهده لباس بد نمیپوشم. امسال یک کت شلوار دوختم. شلوارش بگ کامل. کتشم بلنده تا پایین باسنم. برای پوشیدنش تو مراسماتم کلی حرف میشنوم. من به هیچ عنوان اهل چادر نیستم و خوشم نمیاد. اما مادرم برای یک خواستگار گفت عیبی نداره به خواستگارت بگو چادر سرم میکنم بعدا راضیش کن سرت نکنی.