من ۸۰۰ کیلومتر دورتر ازدواج کردم
مامانم سوپرمارکت داره
هیچییییی تو خونه نمیذاره
همش باید برم پشت در سوپریش بگم نون بده
تخم مرغ بده
یعنی از گشنگی میمیرم...
امشب داشتم به خواهرم میگفتم هیچی نمیذاره گشنگی مردم.
یهو برگشته به من میگه تو آبی نمیبینی وگرنه از خواهرت بدتری... مگه دیروز باباتو فرستادی گفتی شیرکاکائو بده بهت ندادم؟
سرم داره سوت میکشه
خداروشکر من محتاج اینا نیستم
برگردم خونه خودم؟
بابام بعد ۳ سال میخواست برگشتنی منو ببره خونم، تا حالا جز شب عروسی خونم نیومده.
میترسم من برم دیگه نیاد
چیکار کنم همینجوری دارم گریه میکنم