اول بگم که خیلی دختر سر سنگینی ام و خجالتی یکمم ترسو
پایین شهر زندگی میکنیم من اصلا زیاد همایسه ها رو نمیشناسم
چند روز پیش یه پسره مزاحمم شد گفت همسایه ایم من دوست دارم از این حرف ها گفتم نامزد دارم دست از سرم بردار
(اینم بگم که پسره لاته بیکاره تو همین چند روز فهمیدم)
اون روز گذشت هر بار میرم بیرون از خونه معمولا میرم دانشگاه با اتوبوس که ایستگاه از خونمون یکم دوره اون تیکه رو پیاده میرم
هر بار از کنارم رد میشه یه چیزی میگه خیلی سریع رد میشه
فقط وقتی تنهام خونشونم نمیدونم کجاست میره تو کوچه پس کوچه
اعصابمو خرد کرده
به هیچکس هم نمیتونم بگم میرسم دعوا شه اتفاق بدی بیوفته