امشب مثلا به مناسبت تولد بچم شوهرم گوسفند کشت اولا مامانم زنگ زد با صدای بلند گله کرد چرا به ما نگفتی گوسفند زمین زدین خوش گوشتا رو برای ما بزار و کلی حرف مزخرف دیگه خیلی زشت بود شوهرم و خانوادش فهمیدن حالا خوبه اونا سالی ۳.۴بار میکشن نخورده نیستن
بعدشم من تنهایی داشتم گوشتا رو تیکه میکردم یهو شوهرم اومد فقط عیب و ایراد میگرفت آخرم خودش اومد دست به کار شد هرجا رو براش میگرفتم جلو خانوادش داد و بیداد میکرد
الانم داره مثلا برام کباب میکنه ولی خیلی ناراحتم حتی حوصله بسته بندی ندارم با اینکه گرسنم بود ولی الان اشتهام کور شد
شوهرم مثل گاو ده من شیره ده میمونه کلی هزینه و کار میکنه آخرشم با یه حرکت دلم خون میشه