2777
2789


«ماه بانو… دیدی بلاخره همه سختی‌ها تموم شد؟
دیدی گفتم اگه همه رهات کنن، آخرش یه در امید باز میشه… خدا این خانواده رو رسوند.»

لبخند زدم، نگاهم به برف پشت پنجره افتاد.
«آره… وای که چه آینده‌ی خوبی در راهه. دیگه کم‌کم بخوابیم. فرشته‌ی کوچولومون هم خوابش میاد… راستی چه برف قشنگی میاد…»

 تنها دقایقی بعد، در خانه با خشونتی هولناک کوبیده  شد…
دعوا ساختگی بوود. درست مثل خنده هایشان  پسر همان خانواده‌ای که بهشان اعتماد کرده بودم، به بهانه‌ای دروغین آمد.. آن هم بعد از گرفتن امضاها 
و ناگهان… من و همسر بیمارم را—در اوج ضعف، در سرمای زمستان، در اوج کرونا  ساعت دو و نیم نیمه‌شب—به بیرون پرتاب کردند.

لباس گرم نداشتم، پولی هم نبود، حتی گوشی برای زنگ زدن…
تنها نگاه آخرم، به پنجره بود… جایی که فرشته‌ای با بال‌های کوچک، پشت شیشه مانده بود. بی‌پناه، بی‌زبان…
و بی‌آنکه بداند چرا این شب مثل هر شب نیست. چرا من نیستم.

پاهام از شدت سرما می‌لرزید. مغزم یاری نمی‌کرد.
به سختی گوشی یک پاکبان مهربان را گرفتم.
نمی‌دانست چه خیانتی پشت دستان لرزان من پنهان است.
به حافظه‌ام فشار آوردم و تنها شماره‌ای که یادم مانده بود را گرفتم…
فقط بوق ممتد… فقط سکوت.

و من، در تاریکی، با کفش‌هایی که روی برف مدام لیز می‌خوردند، زمین می‌خوردم و با تمام جانم فریاد می‌زدم…
نه فقط از سرما،
نه فقط از بی‌کسی،
بلکه از عمق خیانتی که با نقاب مهربانی به من لبخند زده بود…

اما از همه کشنده‌تر،
آن نگاه پر از انتظار و ابهام،
آن فرشته‌ی کوچولو بود
که در خانه مانده بود…
منتظر من.


کسانی که موافق هستن ادامه داستان رو بذارم فقط لایک کنند از قبل ویرایش شده 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز