چه روزهایی بود.. پر از امید.
زندگی مون سخت بود، به خاطر بداخلاقی های بابام. اما شیرین هم بود، به خاطر مهربونی های مامانم، خوشی های ساده اما بزرگ مثل لی لی های بعداز ظهر با دخترهای همسایه وقتی کوچیکتر بودم و خوندن داستان و رمان و دوچرخه ی همشهری بعدها وقتی بزرگتر شدم. و یک عالمه خوشی های دیگه.
ولی دوست داشتم زودتر بزرگ شم چون فکر میکردم اوضاع بهنر میشه اما حیف نمی دونستم بهترین روزهام الانه که داره میگذره.
امروز جمعه توی یک ظهر بهاری ولی با طعم تابستون، یاد اون روزها افتادم. خدایا شکرت که خاطرات خوبی از بچگی هام دارم.