دلم امشب خیلی پره و غصه دارم تنهایی اینجاش بده ک نمیدونی غماتو باکی تقسیم کنی ب کی بگی ک بفهمه تورو
خانواده من باعث شدن تو سن کم درس خوندنو ول کنم ضربه روحی شدیدی خوردم از طرفشون کار ب جایی رسید ک نخوام زنده بمونم و سالهای زبادی با اون عذاب زندگی کنم زندگی ک چ عرض کنم زنده بمونم
باعث شدن نتونم ب کسی ک دوسم داشت برسم ب همه روابطی ک داشتم گند زدن خرابش کردن
پرو بالمو چیدن منو انداختن تو قفسی ک مغزا و فکرای عقب مونده بناش کرده بودن اعتماد بنفسمو از دست دادم بی عزت نفس شدم محدود بزرگ شدم منو زندانی کردن تووخونه هیچ وقت ازادی نداشتم هیج وقت نذاشتن مستقل شم نذاشتن کاریو خودم انجام بدم
همیشه گند زدن ب احساساتم ..عواطفم...دلم تو این سنو سال خیلی زخم خورده خیلی غم دیده خیلی پیر شده...از پدر و مادرم متنفرم ک باعث شدن احساس کنم مثل علف هرز بی فایده و خودروام....ک اینقدر پژمرده باشم ک افسرده باشم ...ک از فشار روحی زیاد فراموشی داشته باشم توهم بزنم
ب کارایی ک برای تغییر زندگیم مخواستم انجام بدم الکی نگرانی کردن بیشتر از قبل بستنم ب زنجیر و نذاشتن همیشه عزا گرفتند برا تغییرات من.. شروع نکردع ول کردم
حالم بهم میخوره ازشون نمخوام ریتخشونو ببینم ای کاش جایی بود ک میرفتم و دیگ برنمگشتم خستم از جنگ اعصاب دیوونه شدم