فردا شب عقد دختر خالمه ۷۰کیلومتر تا شهر ما فاصله اس
شنبه اش خاله ام زنگ زد بهش اینم بهونه اورد گفت تنهران کلاس دارم درصورتی نداره خالع ام گفت اگ تونستی بیا اگ ن کوثر بفرست بیاد
بعد اگ بزاره بزم داداشم یا بابام میان دنبالم
از هفته پیش هی میخام باهاش حرف بزنم ک میرم
حرفو عوض میکنه یا توجه نمیکنه یا سرش تو گوشیه
امروز بهش گفتم میرم زنگ بزن نگهبان گاوصندوق ک طلاهامو بده مامانم اینا میارن من میرم گفت خودتو نمیزام بری دیگ طلاهات پیش کش
گفت دیگ نری فیلم بگیرن ازت گفتم مگ من میرم تو فیلم
کلا از صورت اینا نمیزاریم استوری گفت یبار پاهای مامانت تو استوری بودن ینی رقصشون
منم چند ثانیه مکث کردم
گفتم ن اینکه فک کنی خانواده شما خوبن زن داداشت و دختر خالت چرا استوری اینستان
دیگ چیزی نگفت
قبلشم بهش گفت نزاری بری تا صبحش گریه میکنم
دیگ هم حال خودش بعد میشه هم من
الان هیچی نگفت بهم برم یا ن وگرنه باید ناخون میزاشتم ک فردا فرصت نمیشه
و نمیرمممم از دلشم در میارم خیلی پرو و کثافت شده همش خانواده خودش