ولی از یکشنبه زندگیم ازین رو به اون رو شد دقیقا از وقتی شوهرم با افتخار گفت بابات اومده باهام دست داده محلش نزاشتم ازون روز دیگه حتی دوس ندارم نگاش کنم حتی دوس ندارم باهام حرف بزنه یا جوابشو بدم
اونم تا امروز هی میخواست از دلم در بیاره ولی من قبول نکردم آخرش اونم دیگه بدتر کرد و دوباره دعوا کردیم
اونقدر ازش دل چرکینم که دلم نمیخواد ادامه بدم