دیشب یه جایی بودیم همسایمون جوجه میپخت چنان عطری داشت داشتم بیهوش میشدم..گفت یه روز برات درست میکنم
امروزم جمعس روز خانوادس کارو تعطیل کرده زنگ زدم چرا نمیای میگه با دوستام داریم جوجه میخوریم
از خودم بدم اومد که تموم پشت و پناهم اونه برای ده دقیقه بیرون رفتن باید التماسش کنم..
چقدر من بدبختم خدا
شما میدونین چیکار کنم یکمم اون سمت من بیاد