به هر کی می پرستید لطفا کمکم کنید اگه تجربه مشابهی چیزی دارید بهم بگید آخه من دیگه خیلی درمونده شدم به بن بست خوردم
ماجرا از این قرار هست که پدر من و شوهرم با هم همکار هستن ینی شریکن یجورایی به این صورت که مغازه و جنس و ابزار و مشتری های ۴۰ ساله کارگاه از بابای من هست و شوهرم اونجا کار می کنه حتی پدر من سهمی هم نمی گیره چون ما قسط داریم در عوض گاهی تو کار کمک شوهرم هم میده ، حالا از اونور قضیه هم بگم شوهرم هم خداییش همه جوره احترامشون رو نگه میداره و دوستشون داره و هیچ مشکل مالی خدایی نکرده اینا تو کار با هم ندارن و فقط و فقط تنها مشکلی که هست اینه که طرز فکراشون با هم نمی خونه مثلا چه کاری رو قبول کنن یا نکنن یا کدوم مشتری رو رد کنن یا نکنن ، پدر من رو مشتری مداری خیلی حساسه ینی تا بوده همین بوده ینی خودشم همینطوری کار کرده میگه هیچ کار از دم کارگاه ما نباید برگشت بخوره حتی شده ده ساعتم روش کار بشه بعد با پول ناچیز فقط کار مشتری راه بیفته از اونور شوهر من خسته شده از کار زیاد ینی خداشاهده نه جمعمون معلومه نه شنبه نه تفریحی نه مهمونی هیچی نمی تونیم بریم پولم که همه نسیه شده حالا خیلی اذیته شوهرم تو کار و الان دوساله که هی فقط داره تحمل می کنه حتی من بهش گفتم از اونجا بیا بیرون من ناراحت نمیشم نمیشه فقط تو تنها نیستی خاطر پدر مادرتم برام عزیزه خلاصه خیلی باهاش صحبت کردم الان انگار یکم راضی شده ولی از اینور من باختم خودمو چون میدونم که صد در صد بابام اینا ناراحت میشن خدایا منو بکش این وسط چرا منو وسط قرار دادی ؟ هر دو طرف آدمای خوبین فقط طرز فکرشون تو کار یکی نیست وگرنه همه رو سر همسر من قسم میخورن خیلی دوسش دارن حتی خود بابا مامانمم عاشقشن میدونن چقد پس خوبیه میدونن همه چقد ازش تعریف می کنن خودشونن کم خوبی نکردن در حق من و شوهرم ینی میخوام بگم اونا هم خیلی مارو دوس دارن ولی این کارگاه لعنتی ... آخه بابام خیلی رو کارش تعصب داره اصلا یه جور خاصی کارگاه و مشتریاش رو میخواد اگه شوهرم تنهاش بذاره نمی دونم چی میشه و چقد ناراحت میشه اصلا نمی خوام تصور کنم ولی احتمال میدم ازمون ناراحت بشن حتی از من هم چون میدونن اگه من نخوام شوهرم بابامو تنها نمیذاره ولی آخه بنده خدا خیلی اذیته تو این کار دو سال تمام داره اذیت میشه دیگه چقد بهش ظلم کنم آخه بحث کار و زندگی که یه روز و دو روز نیست آدم باید از زندگیش لذت ببره حتی از کارش هم، کاری که بخاطر ناراحت نشدن دیگران باشه چه ارزشی داره حتی؟ کاری که هر روز به خودت هزارتا فحش بدی که باید بری واسه چیه؟ خلاصه من اولویت رو شوهرم قرار دادم و بهش گفتم که بره از اینجا ولی از اینور دلم آشوبه اگه بابام منطقی برخورد نکنه و خودشون رو ازم بگیرن چی؟ من میمیرم آخه خیلی وابستشون هستم
بچه ها لطفا بگید که چیکار کنم ؟ چجوری آرامش خودم رو حفظ کنم؟ اصلا چجوری قضیه رو مطرح کنم با خانوادم که کمتر ناراحتی پیش بیاد؟ زندگی بدون همچین پدر مادری چه شکلیه؟ من دارم دق می کنم آخه؟ اونا هم برام خیلی زحمت کشیدن، من شدم چوب دو سر سوخت