همسرم با همکاراشون رفتن ماموریت
اول قرار نبود مابزیم، بعد فکر کرد گفت بزار ببینیم اگ فلان جا خالیه شما هم بیاید، من شبا کارم تموم شه میام پیشتون، منم گفتم باشه
دیگ جور نشد
البته تلاش ببشتری هم نکرد. من هم بهش گفتم یوقت شب بخواین دور هم صحبتی کنید، از تجارب هم بگید😁 اونم اصراری نکرد
تا الان ک خانوم یکی از همکارا گفت کاش زرنگی میکردیم خودمون یه جا جور میکردیم باهاشون میرفتیم. ما با خودمون بودیم. همه تقریبا هم سن و سالیم و بچه هامونم همسن و سال.
بعد دو تا از خانوما گفتن نایب الزیاره هستیم. یعنی فهمیدیم دوتاشون خانوماشون بردن. بقیه ولی چیزی نگفتن شایدم بیشتر باشن
داشتم فکر میکردم شوهرای اونا چجوری تلاش کردن ببرنشون
میخواستم به شوهرم بگم. گفتم خودش ببینه ک اینا شب نمیمونن و میرن پیش خونواده شون، خودش متوجه میشه. ببینم تحت تاثیر قرار میگیره یا نه