خانوم همسایه امون شوهرش دچار مشکل شده ،حالا خودش داره کارای شوهرش رو انجام میده،رفته یه اداره ایی با یه آقا آشنا شده،آقاهه گفته لازم نیست بیای ،برای کارای دیگه تلفنی انجام بده،بعد سال تحویل برا خانومه پیام تبریک فرستاده،بعد که خانومه جواب تبریک رو داده،گفته من پیام کلی برای همه ی مخاطبام فرستادم،بعد خانومه گفته به خانواده تبریک بگو،گفته من زن ندارم و فلان،بعد طی حرفاشون خانومه که همسایه امون هست منو بهش معرفی کرده،رفتیم سر قرار ،آقاهه برای بچه من و بچه اون کادو گرفته بود،میز رو حساب کرد،و گفت خانومم خیانت کرده،برگشتیم،همسایه امون بهم میگه آقاهه گفته فعلا باهم در ارتباط باشیم و خانواده ها در جریان نباشن،اگه مایله بهش بگو،اینو بگم آقاهه قبل ما سریع رفته بود کافه نشسته بود،و من گفتم اون کافه شلوغه،گفته بود ایشالا قرارای بعدی کافه دیگه،قیافش معمولی ،شکم گنده،۱۰ سال بزرگتر،من قیافه و هیکلم خوبه.
اون قسمت از زندگیم که یه بدشانسی بزرگ آوردم ،خیلی درد داشت ،خدایا به یه قسمت دیگه از زندگیم یه خوش شانسی بزرگ بده،که خیلی ذوق داشته باشه.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.