من با سر میرفتم
چون واقعا هستم از آوارگی
اقوام خودم و شوهرم هم بود و نبودشون یکی
داریم الان شهر غریب هست با کل کوچه دوسته
از خواهر هم بیشتر کمکش میکنند
از اینجا بود اینقدر بهش خوش نمیگذشت که اونجا خوش میگذره
یک عید میان اینجا مادرشوهرم جیگرش خون میکنه