من پرنده ای هستم که پر و بالم رو چیدن اما در عین حال ازم انتظار دارن شاد و آزاد بنظر برسم و پرواز کنم....
انقدر دلم پره و انقدر پر از نفرت هستم که مطمئن نیستم اصلا بتونم حرفامو بزنم
از درون خورد شدم...
دارم زنده به گور شدن خودمو تماشا میکنم
هر موقع توی جمع به یه جا خیره میشم و تو افکارم غرق میشم حتما باید یه نفر با شوخی و کنایه بهم بگه "ناراحت نباش یا خودش میاد یا نامهش" یا بگه "بهش فکر نکن بهتر از اونم پیدا میشه" هر بار دلم میخواد بلند شم بزنم توی دهن شون و بگم: من شبیه دخترای عاشق بنظر میام؟ من شبیه دخترایی هستم که ذهن شون درگیر یه پسره؟ من شبیه کسی ام که خودش زندگی خوبی داره اما مشکلش نبودِ یه آدمه؟
باباااااا من مشکلم انقدر جزئی نیست...مشکل من جوری نیست که الان درگیرش باشم اما تا ۶ ماه بعد فراموشش کنم
من مشکلم زندگی و مخمصه ای هستش که نمیتونم ازش فرار کنم...
من مشکلم اینه باید وانمود کنم یه فرد دیگه ام
من مشکلم اینه خانوادم اونجوری که میخوام باشم منو نمیپذیرن
من مشکلم اینه افرادی که قرار بوده به اصطلاح عزیز ترین و نزدیک ترین افراد زندگی من باشن همیشه منو مقایسه میکنن. اما چه مقایسه ای؟ مقایسه ناعادلانه! من رو با همه مقایسه میکنن...با دختری که درسته حجابش باب میل خانوادم نیست اما آشپزیش که خوبه؟! پس باید آشپزی کردنش رو بکوبن تو سر من. من رو با دختری مقایسه میکنن که درسته تو خونه کوزت بازی در نمیاره اما درسش که خوبه؟! پس باید درسش رو بکوبن تو سر من. من رو با دختری مقایسه میکنن که درسته معتاده اما سر و زبون که داره؟! پس باید زرنگ بودنش رو بکوبن تو سر من.
من مشکلم اینه باید قبول کنم اونا درست میگن
من مشکلم اینه اجازه ندارم شرایطم رو زیر سوال ببرم وگرنه میشم قدرنشناس
من مشکلم اینه همزمان باید بال نداشته باشم اما بتونم پرواز کنم
باید سر و زبون داشته باشم اما حواسم باشه صدای خندم یکم بالاتر از حد مجاز نشه
باید آراسته باشم اما یه قلم لوازم آرایشی هم نداشته باشم
باید مثله دخترای مردم شاد باشم اما حق دوست و رفیق داشتن و تفریح کردن نداشته باشم
بخدا دارم میمیرم
همیشه دنبال نقطه ضعف هستن ازم که در برابرم استفاده کنن...
حتی خندم میگیره منطق کاراشون رو بخوام بگم...
عه اون کارو کردی؟ پس دیگه نمیزاریم چادر نپوشی
عه فلان کارو کردی؟ پس دیگه نمیزاریم بری باشگاه
عه این کارو کردی؟ پس ما ام ربطش میدیم به یه چیز نا مرتبط و محدود ترت میکنیم
شد ۱۹ سالم ولی همچنان گوشیو ازم میگیرن و تهدیدم میکنن
برای اینکه چیزی باشم که اونا میخوان تهدید میکنن حریم خصوصیم رو نگاه کنن
حالا انگار من چی توی گوشیم دارم....
مشکل از محتوای داخل گوشی من نیست
مشکل از اوناست که ساده ترین چیز هارو هم بد میدونن
عه آهنگ خارجی گوش میدی؟
عه زبان گوشیتو تغییر دادی ما نفهمیم چخبره؟
شانس آوردم نه اینستایی دارم و نه رفیقی و نه دوست پسری
حالم بهم میخوره دیگه از همه چی میترسم
ترس همه چی افتاده به جونم
همیشه باید ملکه ذهنم این باشه که من اشتباه میکنم
اشتباه از منه
وقتی هم سن و سالام کارایی رو انجام میدن که باب میل ایناست سریع میگن: ببین چه زرنگه. نگاه کن همسن توعه. دردش بزنه توی جون تو. ازش یاد بگیر و فلان
حالا اگه هم سن و سالام کارایی رو انجام میدن که باب میل منه حرف شون میشه: یکی بپره توی چاه تو ام باید بپری؟
ناعادلانهست بخدا نا عادلانهست
من بچه ۱۲ ساله تازه به بلوغ رسیده نیستم که سر همچین مسائلی ناراحتم شم
من ناراحتم چون سر عادی ترین مسائل و خوشی ها ام پام لنگه.....
چه برسه تصمیمات بزرگ تر مثله ازدواج و شغل و نقل مکان و و و و
برای ازدواج هم قطعا میخوان بیوفتم دست کسی مثله خودشون
دلم نمیخواد تبدیل شم به آدم افسرده و پر از عقده
من نمیتونم فرار کنم...وقتی آغوش به اصطلاح گرم خانواده این شکلیه بیرون چه شکلیه؟
من نمیتونم دعوا کنم....من زورم بهشون نمیرسه...من فرزند آخرم...من اختلاف سنی زیادی دارم باهاشون...من توی خانوادم فردی رو ندارم شبیه من باشه که باهاش یه تیم بشم
من نمیتونم حتی تحمل کنم...یعنی دیگه نمیتونم