چند ماه عروسی کردم دیشب یکی از دوستان شوهرم اومد خونه مون کلی بهمون بی احترامی کردن وقتی رفتن با شوهرم صحبت کردم که باهاش رفت و اومد نکنیم گفت من رفاقتم بهم نمیزنم بعد ب خالت ناراحت خوابید امروز سرکار برداشت بهم گفت تو مریضی خدا شفات بده و فلان ظهری ک از سرکار اومد گفتم بیاد نهار بخور گفت سیرم رفت طبقه پایین خونه مادرش
بعد چند دقیفه پشت سرش رفتم دیدم داره غذا نیخوره ب مادرش گفتم تو نباید از پسرت بپرسی چرا خونه غذا نخوردی زنت غذا درست کرده گفت ن من نپرسیدم گفتم این کارت یعنی دخالت تو زندگی ما شوهرم بلند شد در حد زد تو سرم بعد با پاش پرتم کرد بیرون الان اومدم طبقه بالا
خونوادم تو ی شهر دیگه هستن زوری ک بگم پشتم هم نیستن ترو خدا فک کنین خواهرتونم ی راه حل بزارید برام