با رلم که هستم خوبیم بهش محبت میکنم کلمات عاشقانه میگم ولی ته دلم احساس میکنم دارم دروغ میگم اون لحظه که باهمیم همه چی خوبه وقتی میرم خونه از اینکه مجبورم با اون باشم و ازم آویزونه ناراحتم باهش بحث میکنم اون خیلی منو دوست داره سیریشمه خیلی هم کنترلگره دو ساله باهم هستیم چندبار خواستم کات کنم نشده اون نمیزاره نمیدونم چرا نمیتونم کامل رهاش کنم ترس دارم که نکنه دیگه کسی نباشه دوستم داشته باشه هوامو داشته باشه.. هروقت بهش میگم کات کنیم وحشی میشه شروع میکنه به تهدید و دعوا اگه به ساز دلش رفتار کنم همه چی خوبه ارومه ولی یه جاهایی دلم میخواد واسه خودم باشم تا بفهمه من دنبال تکروی هستم دعوا شروع میشه.. خستم کرده.. خودمم نمیدونم چی میخوام بلاتکلیفم یه روز باهش حالم خوبه یه روز بد نمیفهمم حالمو